تبليغاتX
شعر,درد
منتظر نظرات گرم و سازنده شما هستم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:5  توسط جواد جابری  | 

  استخراج روزانه 150 هزار بشکه نفت و سوخته شدن دهها ميليون فوت مکعب گاز در ميادين نفتي اين شهرستان(دهلران) از ديگر عوامل نارضايتي مردم است که سوال کردند: آيا شايسته است روزانه 40 ميليون فوت مکعب گاز به دليل نبود تجهيزات فرآوري در کنار اين شه سوخته شود آن وقت مردم اين شهر از داشتن گاز شهري محروم باشند و حتي براي تعويض سيلندرهاي خالي گاز نيز با مشکل روبرو شوند  همچنين اشاره اي به مصوبه مجلس در سال 83 مبني بر گاز رساني به مناطق جنگ زده داشتند که يکي از مصوبات هيئت دولت در سفر به استان گاز رساني به اين شهرستان اختصاص ذداشت ولي تاکنون هيچگونه اقدامي در جهت اجرايي شدن اين مصوبه صورت نگرفته است.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:0  توسط جواد جابری  | 

 ای دله سی دیلُرو هی می زنی زار               یه تونو یه دیلُرو یه دین یــــار

ای دل که برای دهلران زار میزنی              این تو و این دهلران و دیدن یار

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:52  توسط جواد جابری  | 

 

 

ادبيات شفاهي لرستان،  پر است از تك بيتي هاي ميرنوروز دهلراني ، او اهل شهرستان دهلران است و بر اساس روايات معتبر از شاعران دوره صفويه بوده است ، او را نوه شاهورديخان آخرين اتابك لرستان پشتكوه و


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:48  توسط جواد جابری  | 

ناگهان پرده بر انداخته ای ، یعنی چه؟

 

مست از خانه برون تاخته ای ، یعنی چه؟

 

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب

 

این چنین با همه در ساخته ای ، یعنی چه؟

 

شاه خوبانی و معذور گدایان شده ای

 

قدر این  مرتبه  نشناخته ای ، یعنی  چه؟

 

سخنت رمز دهان گفت کمر سر ز میان

 

وز میان  تیغ  به  ما آخته ای ، یعنی چه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 9:34  توسط جواد جابری  | 

اگه بارون بزنه رو پیرهنت

پر پروانه  میشه باغ تنت

طعم لب سوز عسل میده هنوز

بوسه از کندوی داغ دهنت

به همه فرشته ها طعنه میزد

اگه عریونی بپوشه بدنت

یه طرف تاریکی موی بلند

یه طرف الماس چشم روشنت

چی میشه یه لحظه خوابم ببره ؟

شکل گهواره بگیره دامنت

مث چشمه های دشتای شمال

را برم نفس نفس تو چمنت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 15:4  توسط جواد جابری  | 

خواب دیدم یک پری می گفت شاعر می شوی

یا برای زندگی با شعر حاضر می شوی

فصل ها ثابت نمی مانند تقصیر تو نیست

این که تو مانند مرغان مهاجر می شوی

پیرهن شلوار کُت حوله خمیر دندان و واکس

ساک را می بندی و دائم مسافر می شوی

مذهبی هستی ولی از نوع روشنفکر آن

تو مسلمانی ولی یک روز کافر می شوی

تو طبیعی نیستی حساس و عاشق پیشه ای

با دروغ ساده ای آزرده خاطر می شوی

زندگی پیش تو یک بازی قایم موشک است

چندوقتی نیستی یک دفعه ظاهر می شوی

ای غرور لعنتی یک روز می میری بدان

ذره ذره آخرش جزء عناصر می شوی

آخرین حرف پری همراه یک لبخند بود

گفت چون دیوانه هستی زود شاعر می شوی!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 15:0  توسط جواد جابری  | 

کاش میشد اشک را تهدید کرد
فرصت لبخند را تمدید کرد
کاش میشد از میان لحظه ها
لحظه ی دیدار را تجدید کرد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 14:57  توسط جواد جابری  | 

گویند بهشت با حور خوشست

                                 من می گویم که اب انگور خوشست

این نقد بگیرو دست از ان نسیه بدار

                                کاواز دهل شنیدن از دور  خوشست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:30  توسط جواد جابری  | 

ديدم او را آه بعد از بيست سال

گفتم : اين خود اوست، يا نه، ديگري ست

چيزكي از او در بود و نبود

گفتم : اين زن اوست ؟ يعني آن پري ست ؟

 

هر دو تن دزديده و حيران نگاه

سوي هم كرديم و حيرانتر شديم

هر دو شايد با گذشت روزگار

در كف باد خزان پرپر شديم

 

از فروشنده كتابي را خريد

بعد از آن اهنگ رفتن ساز كرد

خواست تا بيرون رود بي اعتنا

دست من بود در را برايش باز كرد

 

عمر من بود او كه از پيشم گذشت

رفت و در انبوه مردم گم شد او

باز هم مضمون شعري تازه گشت

باز هم افسانه مردم شد او

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:51  توسط جواد جابری  | 

شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم

ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم

نیست از هیچ طرف راه برون شد ز شبم

زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم

از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند

سخت دلبسته این ایل و تبارم چه کنم

من کز این فاصله غارت شده چشم تو ام

چون به دیدار تو افتد سر و کارم چه کنم

یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است

میله های قفسم را نشمارم چه کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:27  توسط جواد جابری  | 

 

این شنیدستم که عیسی مرده ا ی را زنده کرد          مرده ای را زنده کرد و نام خود پاینده کرد

 

نیم گیتی شد مسخر از از طریق دین او                           شد جهان آئینه دار چهره آئین او

  

هر دو فرسخ یک  کلیسائی به پا بر نام او                       گشت تاریخ همه تاریخ ها ایام او

 

وقف شد یکشنبه ها از بهر نام نیک او                    روز و شب ناقوسها ،گوینده تبریک او

 

گر حکیمی مرده ای را زنده سازد اینچنین                   بهر او تکریم و تعظیم است در روی زمین

 

بهر فردوسی چه باید کرد؟ کو از کار خویش                    یعنی از نیروی طبع و معجز گفتار خویش

 

مرده فرزندان چندین قرن ایران زنده کرد                          از لب آموی تا  دریای عمان زنده کرد

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:13  توسط جواد جابری  | 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابريشم

وقتيست كه هر شب به تو می انديشم

 

به تو آری،به تو يعنی،به همان منظر دور

به همان سبز صميمی،به همان باغ بلور

 

به همان سايه،همان وَهم،وهمان تصويری

كه سراغش ز غزلهای خودم ميگيری

 

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

يعنی آن شيوه فهماندن منظور به هم

 

به تبسٌم،به تكلٌم،به دلارايی تو...

به خموشی،به تماشا،به شكيبايی تو....

 

به نفسهای تو در سايه سنگين سكوت

به سخن های تو با لهجه شيرين سكوت

 

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول نام كسی ورد زبانم شده است

 

در من انگار كسی در پی انكار من است

يكنفر مثل خودم عاشق ديدار من است

 

يكنفرساده چنان ساده،كه ازسادگی اش

ميشود يك شبه پی برد به دلدادگی اش

 

آه،ای خواب گرانسنگ سبكبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده

 

در من انگار كسی در پی انكار من است

يكنفر مثل خودم تشنه ديدار من است

 

يكنفر سبز،چنان سبز كه از سرسبزيش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش

 

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

اول نام كسی ورد زبانم شده است

 

ای بی رنگتر از آينه يك لحظه بايست!

راستی اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟

 

اگر اين حادثه هر شبه تصوير تونيست!

پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر يكيست؟!

 

حتم دارم كه تويی آن شبح آينه پوش

عاشقی جرم قشنگيست به انكار مكوش

 

آری آن سايه كه شب آفت جانم شده است

آن الفبا كه همه ورد زبانم شده است

 

اينك از پشت دل آينه پيدا شده است

و تماشاگه اين خيل تماشا شده است

 

آن الفبای دبستانی دلخواه تويی

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تويی

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:12  توسط جواد جابری  | 

 

FreeCod Fall Hafez

افراد حاضر در اين وب

و