خواب دیدم یک پری می گفت شاعر می شوی
یا برای زندگی با شعر حاضر می شوی
فصل ها ثابت نمی مانند تقصیر تو نیست
این که تو مانند مرغان مهاجر می شوی
پیرهن شلوار کُت حوله خمیر دندان و واکس
ساک را می بندی و دائم مسافر می شوی
مذهبی هستی ولی از نوع روشنفکر آن
تو مسلمانی ولی یک روز کافر می شوی
تو طبیعی نیستی حساس و عاشق پیشه ای
با دروغ ساده ای آزرده خاطر می شوی
زندگی پیش تو یک بازی قایم موشک است
چندوقتی نیستی یک دفعه ظاهر می شوی
ای غرور لعنتی یک روز می میری بدان
ذره ذره آخرش جزء عناصر می شوی
آخرین حرف پری همراه یک لبخند بود
گفت چون دیوانه هستی زود شاعر می شوی!
FreeCod Fall Hafez
و